یک. نوشته بودند که آدم/آدمهایی که با چنین حجم عظیمی از شیفتگی، نسبت به آن فیلم خاص ابراز ارادت میکنند را باید به عنوان یک نمونه عجیب، مورد تحلیل جامعهشناسانه قرار داد. من میگویم خجالت نکشید و به عنوان یک «کیس سایکوتیک حاد» هم، بدهیدشان را دست روانکاوها تا پکیج مطالعاتیتان کامل شود.
دو. در نوشته من، نه واژهای خواهید یافت که بتوانید نامش را «نقد فیلم» بگذارید (دور باد «نقد فیلم» از من!)، نه عبارتی که نشان از مداقههای «تاریخ سینما»یی برای یافتن تقدم و تاخر ظهور ایدهها در فیلمهای مختلف داشته باشد (دور باد «تاریخ سینما» از من!). من با واژههایی که بیشتر «لیبل» عشق داشت تا سینما، فقط نوشته بودم که «تنها دو بار زندگی میکنیم» را دوست دارم؛ و پرسیده بودم که آیا این دوروبر کس دیگری هم هست که دوستش داشته باشد.
سه. آدمها برای عاشق شدن (چیزی که بتوان نامش را «عشق» گذاشت)، حتی از خودشان هم اجازه نمیگیرند؛ نمیدانم چهگونه ممکن است کسی فکر کند که برای دوست داشتن یک فیلم، «کسب اجازه» از دیگران ضروریست. ما تنها یک بار زندگی میکنیم؛ میگذارید زندگیمان را بکنیم؟
میگذارید زندگیمان را بکنیم؟
