ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیم..

می‌دانی که گله‌ای ندارم، نه؟ می‌دانی.
گله‌ای هم باشد، از تو نیست. از هیچ “تو”ای نیست.
اصلا، سختی این روزهای من، تمام روزهای من، این است که تقصیری نیست، که بتوانم با خیال آسوده بر گردن دیگری بگذارم.
اصلا، سنگینی این روزها، بی‌تابی این شب‌ها، از جان دادن جانی‌ست که یک وقتی گمان می‌کرد که می‌تواند باشد و جفا نکند.
و حالا درد می‌کشد از رنجی که برای دوست‌داشتنی‌هایش فراهم می‌کند، بسیار و بسیار.

می‌پرسی خوبم؟
نه جانِ من.
هر بار که می‌گویم خوبم، تو باور مکن.
دوست‌داشتنی‌هام غمگین‌اند، و از من کاری برنمی‌آید.
غمگین‌ام، و از کسی کاری برنمی‌آید.

دوست داشتن‌هام همه، همه‌ی همه، شکل عوض کرده‌اند، شده‌اند نگرانی.
و نگرانی، و دوست داشتن، نفس‌ام را می‌بُرد.

   برچسب ها: , ,

دسته :  روز نوشت دیدگاه‌ها خاموش

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Mohandes :: Del.icio.us :: Digg :: Stumble :: Furl :: Friendfeed :: Twitthis :: Facebook :: Addthis to other :: داغ کن - کلوب دات کام  :: Subscribe to Feed

نوشته شده توسط حسین میری

به IT خيلي علاقه دارم... .

نظرات بسته شده است.








Copyright 2009 It Teach , All rights reserved ©