اگر بمونم، تو بانک بمونم میپوسم. وام میگیرم قالی میخرم، یخچال میخرم. وام میگیرم زن میگیرم، بعد بچهدار میشم. وام میگیرم موتور میخرم، ماشین میخرم. وام میگیرم خونه میخرم. شب و روز کارم میشه وام گرفتن و قسط دادن. هر روز زن و بچههام چیز تازهای میخوان. فکر و ذکرم میشه حقوق آخر برج. فرصت نمیکنم چیزی بخونم، چیزی بنویسم. بازنشسته میشم، نوههام میریزن دورم. میرم زیارت، حاجآقا میشم. رئیس شعبه میشم. پولم زیاد میشه تو سیرچ تکهای باغ میخرم، یادم میره برای چی به دنیا آمدم. کمکم پیر میشم، مریض میشم و میمیرم. روی کاغذی مینویسن «بزرگ خاندان از دنیا رفت، فاتحه!». این راه من نیست. تازه اگر جوونمرگ نشدم. ناکام نشدم. نه عمو، من اهل این چیزها نیستم. وقتم تلف میشه.
هوشنگ مرادی کرمانی، اون کتاب خاطراتش که اسمش یادم رفته

آره درسته
این روزمرگیهاست که داره مارو به کام خودش فرو میبره
اما چطور میشه گریخت از این دنیای بی سر و سامون که هر لحظه و هر دقیقه داره ما رو به بازی خودش گرفتار و تر و بیماااااااااااااااااااااااااااااااار تر میکنه
ممنون که سرزدی و نظر دادی
[پاسخ]
حسین میری پاسخ در تاريخ بهمن ۱۷م, ۱۳۸۸ ۱۰:۰۲ ق.ظ:
جای گریزی نیست به دنیا اومدیم که بجنگیم و بسازیم و توشه ای بعمل بیاریم و بریم فقط و فقط همین… .
[پاسخ]
با قالب سایت حال کردم.
سایت خوبی داری.
ممنون از مطالبت
شایان
[پاسخ]
حسین میری پاسخ در تاريخ بهمن ۱۷م, ۱۳۸۸ ۱۰:۰۳ ق.ظ:
مرسی عزیز قالب شمام جالبه… ایول داری… .
[پاسخ]