نقاب بانو

روز هایی هستند که نیامدنشان دلتنگی می آورد، آمدنشان اندوه. روزهایی هستند که به چشم نمی آیند.

زنی می شوم با دستمالی که دنبال گـــَردها می گردد. گوشه کنارها می گردم دنبال عنکبوت ها. و به شباهتم با آنها فکر می کنم. به تنیدن تار لابلای انبوه گرد ها و کنج زاویه های تیز. فکر انتظار بین تارهایی که بافته ام و به دام انداختن روزها، شادی ها و لحظه هایی که مثل پروانه های تازه از پیله در آمده بال بال می زند. با دستمال تمام خاک ها را پس می زنم. و به انتهای خاک گرفته ی صندوق فوت می کنم.

روزهایی که می روند زنی می شوم با کفش های پاشنه بلند و موهایی که بافتنشان دلخوشی بود. روزهایی  با جعبه ای کوچک از رنگ ها که گونه ام را سرخ می کند. ردیف اسپری ها با عطرهایی که به روحم جوانی می دهد. دستم را زیر چانه ام می زند و به زن میان اینه حسودی می کنم. موهایش تاب عجیبی دارد.

روزهایی که زیر ذره بین می روند، گرمم می کند. زنی هراسان سبد خریدش را بر می دارد و فقط به دویدن فکر می کند. به قدم های تند. به قلبی که هر لحظه دهانش می پرد بیرون. حرفش را کم می کند. روبه روی ویترین می ایستد و خریدن یک قواره رو تختی گللدار را سبک سنگین می کند. زن چادرش را محکم تر می گیرد. سبدش را بر می دارد و از بین گوجه ها، قرمز تر ها و تازه ترهایش را انتخاب می کند.
زنی می شوم. که چروک دستهایم را لابلای موهایی سیاه، چشم هایی سیاه، دست هایی کوچک باز می کنم.
زنی می شوم با سایه ای بلند که روزهای نیامده را اعتمادی ندارد.

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Mohandes :: Del.icio.us :: Digg :: Stumble :: Furl :: Friendfeed :: Twitthis :: Facebook :: Addthis to other :: داغ کن - کلوب دات کام  :: Subscribe to Feed

نوشته شده توسط حسین میری

به IT خيلي علاقه دارم... .

دیدگاه خود را به ما بگویید.








Copyright 2009 It Teach , All rights reserved ©