بایگانی برای دسته ‘زندگي’
تازه می فهمم گم شده بودم انگار…

بعضی آدمها آدم را پیدا می کنند، می نشانندش روبروی خودش، بعضی ها هم آدم را گم می کنند در هزار توی هزار خیال، اگر خودت را بتوانی رها کنی هنر کرده ای و گرنه فرو می روی و فرو می روی و فرووووووو، و اگر خیلی باهوش باشی شاید بیدار شوی و چاره ای بیاندیشی برای خلاص از این مرداب. ویژگی مرداب اینست که خاموش و بیصدا تو را در خود می کشد هرچه تقلا کنی بیشتر فرو می روی. باید راه رهایی را بدانی، باید به شاخه ی مطمئنی دست بیاویزی، باید باید باید هزار باید دارد، انگار حتی نفس کشیدن غیر ارادی باید دارد….

وسوسه
وسوسه‌ی بریدن از همه چیز هر روز قوی‌تر می‌شه، جلومو که نگاه می‌کنم وقت رد شدن از خیابون و فکر می‌کنم که فایده‌ای نداره و وسوسه‌ی فرو رفتن و دستها رو ول کردن و زیر آب موندن.
که هیچ چیزی دوای من نیست، که حتی حرف زدن و حتی نوشتن و عکس حتی … هیچی … مضطربم، از نوع کنترل شده، از نوع پارچه‌های سفید روی مبل‌ها که فقط کافیه برشون داشت و تو هوا تکونشون داد …






Copyright 2009 It Teach , All rights reserved ©